ترنم
حرف هایی از سر دلتنگی
گاهی توی خیابان که راه میروم، یک جورهایی دلم میگیرد. حضور دخترانی که با همسن و سالانشان راه خیابان
را گرفتهاند و بیهیچتوجهی صدای قهقههشان خیابان را پر میکند و نگاه گرگهای گرسنه نگرانم میکند. زنانی که با مغازهدارها زود پسرخاله
(دخترخاله) میشوند و از جیک و پوک زندگیشان، فروشنده را باخبر میکنند و من متحیر میمانم که اینهمه اعتماد چرا؟! حضور زنان و دخترانی که آداب اجتماعی را فرا نگرفتهاند و بی محابا پا به خیابان گذاشتهاند بیآنکه از عفت ظاهری، کلامی
یا رفتاری برخوردار باشند و من دلنگران دختران و زنانی میشوم که جامعه برایشان ناامن میشود؛ بیآنکه خودشان خواهان این
ناامنی باشند یا در ایجادش دخیل باشند. آیهنوشت1: «ای پیامبر! به زنان باایمان بگو چشمان خود را از نگاه حرام کوتاه
کنند و عفت داشته باشند و زینت و آرایش خود را جز آنکه خودش آشکار میشود، آشکار نکنند و باید
به وسیلهی مقنعه، اندام خود را بپوشانند و زینت خود را جز
برای شوهر و محارم خود آشکار نکنند». [نور/30] آیهنوشت2: «ای پیامبر! به زنان و دختران خود و به زنان
مؤمنان بگو خود را به وسیلهی چادر بپوشانند. اینکار برای این است که آنها باعفت شناخته شوند و
کسی مزاحم آنها نشود و اینکار برای آنها بهتر است».[احزاب/58] دیروز
بچهها رو بردیم سینما. فیلم فیتیله و ماهپیشونی. بچهها بیست دقهای رو دم بوفه معطل کردن تا به اون خروار
تنقلاتشون اضافه کنن. بالأخره
سرجاهاشون نشستن و صدای قروچ قروچ، بیشتر از صدای فیلم به گوش میرسید. خب بعدشم دیگه تشنه میشن،
بعدشم سرویس بهداشتی و دوباره رویهی سابق! یک ساعتی
که گذشت، احساس کردم تنقلاتشون ته کشیده چون شروع کردن به سوت و کف اونم جایی از
فیلم که نه موزیک متن داشت و نه خندهدار بود
اتفاقاً کمی هم تراژدی بود! بچههای ابتدایی طبقهی بالا بودن داد زدن: ساکت باشید! کف
نزنید! ولی بچهها نمیشنیدن انگار! از قدرت
وزارتمون استفاده کردیم و با داد گوشخراشی! ساکتشون
کردیم. (این قسمت، ربطی به پست سردرد ندارد!) بالأخره
فیلم تمام شد. بچه دبستانیها کلی کیف کرده بودن؛ بچههای ما در دستشویی، ردیف بودن! نمیدونم چرا ما اصلاً عادت نداریم به جای خوردن به فیلم هم فکر کنیم. فکرکردن
انگار از وجود ما رفته! پ.ن: من
اصلاً از فیلم و سینما خوشم نمیاد؛ رفتم بیرون برای خودم بستنی خریدم اما عذاب
وجدان گرفتم مجبور شدم برای دوتاهمکارامم بگیرم! بیربط نوشت: پول سینما رو یادمون رفته بود بیاریم! دیروز با دوستام توی تاکسی نشسته بودیم. بچهها مقداری خرید کرده بودن. راننده، پرسید:
« شما که برای مادر خرید میکنید، بگید چه درسی از مادر یاد گرفتید؟» بهش گفتم: «مادر، اولویت زندگیش بچههاشن اما پدر نه! بچه در ردیف اولویتهای بعدیش قرار میگیره که میشه بعداً بهش رسید! انگار بهش برخورده باشه یه حدیث نیمه جعلی از قول حضرت رسول (ص) نقل
کرد که خودشم فهمید ربطی نداشته! بهش گفتم پدر و مادر که برای بچهها تقدم و تأخر ندارن! بچه به هردوشون نیاز داره و هر دوشونو دوست
داره اما تفاوتهای عجیبی بین عشق مادر و علاقهی پدر وجود داره! قرآن هم درمورد والدین، مشترکاً سفارش به نیکی و احترام میکنه اما یهو میبینی فقط از زحمات مادر نام میبره! دوران بارداری، زایمان، شیردهی و .... اشاره به همین زحمات خاص
مادر داره که پدر برای بچه انجام نداده! زود پیاده شدیم اما نتیجهی زبوندرازیمو تو باقی پولی که دستم داد، دیدم! مربوط نوشت: اونایی که مادر دارن، حتی یه اخم بهش نکنن که همون اخمو بعداً تو
زندگیشون میبینن. اونایی هم که ندارن، براش خیرات کنن
که روایت داریم چه بسا فرزندی در دوران حیات والدین، کارخیری براشون انجام نداده و
اونا رو ناراضی کرده اما پس از مرگشون اونا رو خشنود میکنه! پ.ن.1: خداوند به جز محبت، به اطاعت از والدین هم دستور داده مگر در
مواردی که مغایر با اطاعت از فرمان خدا باشه! پ.ن.2: به امید بعداً، از اطاعت و محبت به اونا سر باز نزنیم! چون
معلوم نیست حیات ما به خیرات برای اموات، قد میده یا نه! پ.ن.3: از سر زدن به قبور مادربزرگا غافل نشیم! اونام چشم انتظارمون
هستن! فقط روز مادرای زنده که نیست! خیلی وقتها احساس میکنم پیر شدهام و حرف بچههای امروز را نمیفهمم. اصلاً
انگار که ما مال هفت نسل آنورتر باشیم. یک جوری
حرف میزنند که من اصلاً نمیفهممشان. اصلاً
ادبیاتشان با من فرق دارد. از کلماتی
استفاده میکنند که تو فرهنگ لغت من معنایی ندارند. چند وقت
پیش چندتایی جوانک دبیرستانی، جایی با هم حرف میزدند. یکهو شوخیای بین دونفرشان رد و بدل شد که هرچی فکر
کردم نتوانستم بفهمم منظورشان چیست. یکی به
آن یکی میگفت: برو گم بمیر! یا گاهی
میشنوی: یه فیلم شاخیه!!!!!!!!!!!!!!!!! خیلی حال
میده! نمیدانم یعنی اصلاً بلد نیستم که بخواهم بنویسمشان. اما خیلی
دلم میخواهد بفهمم یکهو چه شد که این همه ادبیات، تغییر کرد و
ما نمیتوانیم با بچههایی که خیلی سنشان از ما دور نیست، همکلام شویم. بیربط نوشت: یک وقتی داشتم جورابامو میشستم. موقع آویزکردنشون، طبق معمول
شمردمشون. 39 لنگه!!!!!!! بودن. اینهمه!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!! اونم من که نمیذارم اینهمه جوراب چرک جمع شه؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ تازهشم چرا 39 تا؟ کاشف به
عمل اومد بزرگواری، جوراب چرکاشو ریخته قاطی جورابای بندهی کمترین! البته
کاشف، اونقدر زرنگ نبود، بفهمه چرا تعداد جورابا
فرده! اه! اه!
اه! اینقده
بدم میآد از این که ملت، سرشو میکنه تو
هر کاری و در مورد هر چیزی نظر میده!!!!!!!!! در مورد
آشپزی حرف میزنی، میشن سرآشپز! در مورد
خیاطی حرف میزنی، میشن خیاط مخصوص شاه! در مورد
گلکاری و باغداری که دیگه نمیخواد بگی! اصالتاً تو بهشت گل میکاشتن (و احیاناً دسته گل به آب میدادن!) اما
کاشکی این مسایل فقط به امور دنیوی محدود میشد؛ ولی حیف که نمیشه! آدم حرصش
میگیره که اینا تو مسایل معنوی و دینی هم خودشونو صاحبنظر میدونن. اگه شما
یه سؤال دربارهی نماز بپرسید، بیشتر از یه عالم، اظهار
نظر میکنن. و کاشکی
بلد هم بودن! یه سالی
لطف نصیبم شد و یه سفر حج رفتم. اونقدر آدم بیسواد تو جمع بود که خودشونو تو مسایل دینی،
قاطی میکردن و خدا میدونه چقدر از اعمال همراهان به گردن این
عزیزان غیر متخصص موند! بابا یه
پیچ شل بشه، استادکارشو لازم داره. یه
بزغاله مریض بشه، دامپزشک میخواد اما
مسایل دینی متخصص نمیخواد؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ این دل با خاطرات گذشته، زنده است. با جمع دوستانی که اکنون هرکدام به سوییاند و هر کدام به کاری مشغول. گاهی اوقات از روی بچگی با خدا دعوا میکنم که تو که از دل من باخبری چرا من را میان هیاهوی زندگی انداختی و حالا داری تنهاییام را نظاره میکنی. یا نکند قرار است من موش آزمایشگاهی تجربه آموختن دیگران شوم که بیایید و ببینید که ما در یک نمونهی آزمایش، این موجود دوپا را اول در ظرفی از هیاهو و شلوغی انداختیم و در قدم بعد او را در قفسی از تنهایی اسیر کردیم. آزمایشها نشان میدهد که... اصلاَ بیخیال میشوم مثل همیشه که شدم. دنیا چرخش بدون من هم میچرخد شاید حتی سریعتر از قبل! ***************************************************************************************************** چندی است احساس میکنم که بایستی عبور کنم. عبور از خیلی چیزها، عبور از خیلی افراد، عبور از خیلی گذشتهها. طعم تلخ و گس روزمرگی، تمامی وجود دردآلودم را فراگرفته. ماندهام حالا که باید عبور کنم مقصدم کجا خواهد بود. آیا در این عبور بیمقصد، کسی را یارای همراهی من هست یا نه. دیدم که نه. به پشت سرم که نگاه میکنم میبینم همچون گذشته و همیشه کسی نیست برای همراهی. برخلاف عنوان وبلاگم که اینجا هیچکس غریبه نیست، باید بنویسم اینجا اصلاً کسی نیست حتی هیچ غریبهای. فراموشی برای من، همان معنای عبور را دارد. فراموشی حادثهها و آدمها. چقدر این روزها هوای اطرافم خفه است. باید بگردم دنبال یک مشت هوای تازه. عبور باید کرد... پ.ن: کمال تشکر و قدردانی را از صاحب وبلاگ دارم که اجازه داد این مطلب را در اینجا ثبت کنم. لطف بی اندازه ایشان نه قابل وصف است و نه قابل تقدیر ارادتمند شما : میثم امروز - مثل
هر روز!- با سردرد میام خونه! کسی جرأت
نمیکنه
باهام حرف بزنه! دراز میکشم و چشمامو میبندم! احساس میکنم سرم
داره دهن باز میکنه! نمیدونم کی این وضع من بهتر میشه؛ اصلاً
نمیدونم این موضوع به من برمیگرده یا
بقیه م مقصرن! همکارام
خیلیاشون اونقدر بلند
حرف میزنن که
حس میکنم مخمو
دارن خراش میدن!!!!!!!!!!!!
به خدا جفت دست همن اما همچین داد میزنن که انگار کوهی رفیع میونشون فاصله س! هر روز
میگم
تروخدا آرومتر. و هر روز
میشنوم
چقدر اعصابت ضعیفه!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!! بهشون میگم من از بچگی از صدای بلند اذیت میشدم میگن چقدر لوس بار اومدی!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!! و هر روز
همین ماجراس! و البته بدتر از اونا دانش آموزا که انگار با ناشنوا طرفن! راستی
صبح، تو مراسم صبحگاه، نوار داشت قسمتهایی از سورهی لقمانو
میخوند:
«واغضض من صوتک إن أنکر الأصوات لصوت الحمیر» برای بچهها ترجمهشو گفتم و گفتم صدای بلند، شنونده رو به اشتباه میندازه؛ حتی اگه جملهی عاشقانهای رو با صدای بلند به مخاطبت بگی، اون انگار میکنه تو داری بهش دشنام میدی! صدایت را
پایین بیاور که زشتترین
صداها، صدای خران است. شب هفت
مادر را که میدهند، همسایهها میآیند، زنعموها و زنداییها میآیند یکییکی و
دست مهربانی بر سرم میکشند و میبوسندم و میروند و مرا به مادر بیمادران عالم
میسپرند. این
روزهای دلتنگی و تنهایی، دلم را به مادری پیوند میدهم که فرزندانش بیمادری را
تجربه میکنند و دریغ از مجلس ختمی که اندوه مرگ مادر را به سوگ بنشینند و دریغ از
آغوشی که سرشان را دربرگیرد و دستی که اشکشان را بسترد و من نمیدانم همسایهها
آنان را به که سپردند! (بماند که همسایهای برای زدودن اشکهای ایشان، دستی پیش
نیاورد!) نگاههای
کودکان در نگاه مادری که میداند لحظاتی بیشتر تا جدایی باقی نمانده، گره میخورد
و جز ردّ اشک، چیزی بجا نمیگذارد. این حس
غریبانه را کسی نمیداند جز کودکی که در اوج نیاز به آغوش گرم مادری، مادر را به
آغوش سرد خاک میسپرد تا روزی که قیامت شود و دیدارها تازه! روزهای
فاطمیه، روزهای سنگینی است؛ پر از اندوه است و اشک بر بچههایش و مردی که از این
پس، تنهاییش را با چاه تقسیم خواهد کرد! این
روزها و شبها دعایم کنید. امشب برای یه کار نیم ساعته رفتیم بیرون. در مغازه ی زیتون فروشی ایستادیم تا کمی زیتون بخرم. برگشتم که سوار شم، جوان خوش بر و رویی _که زیبایی چهره ش داشت نفسای آخرشو میکشید و به قول پدرم می چلوندیش شیره ازش درمیومد_ اومد جلو و سرشو انداخت زمین و گفت: «مادر!!!!!!!!!!!! یه هزاری، یه پونصدی به من میدی؟» انگار کسی با ناخنهای بلندش قلبمو خراش بده، جای خراشیدگیاش میسوخت. پولو ندادم اما تا خونه ماتم برده بود. چهره ی جوان از جلوی چشمم دور نمیشد. بعضی روزا، بعد از برنامه ی صبحگاه یه گوشهای میایستم و به پاهای بچهها خیره میشم و شاید به راه رفتنشون! دو سه سالی هست به یه کشف جدیدی رسیده م: بچههایی که استقلال عمل ندارن، با احتیاط قدم برمی دارن انگار که میترسن از قدم برداشتن! من این مسأله رو در راه رفتن نابینایان دیده بودم که از ترس اون چیزایی که تجربه ش نکردن، محتاط و گام به گام پیش میرن. برعکس اینا بچههای جسور، گامهای محکم و بلند برمی دارن و بچههای بیتفاوت و بیخیال پا رو تحویل زمین میدن و پا مجبوره خودشو دنبال اونا بکشه! پ.ن: یعنی که چی؟
![]()
| Design By : Pars Skin |
